سوپرایز!!!
حکایت مکن خوابت را / که می ربایند / شب و مهتابت را (عمران صلاحی)

میگم :"بنا به دلایلی کاملا شخصی میخوام برای همیشه در این خونه رو تخته کنم اما نمیدونم چه طوری و با چه زبونی این موضوع رو با دوستان خواننده بوق درمیون بگذارم؟"
مهرداد میگه:" کاری نداره خوب میگی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است یا به خاطر اینکه تکراری نباشه بگو خانوم وفادار داره استعفا میده تو هم ناراحتی دیگه سوژه نداری. یک چند روزی برات کامنت میگذارند بعد از چند وقت هم ابها از آسیاب میافته" میگم:" ای مرگ بگیری که تو هم هر چی پیش میاد هی اسم خانوم وفادار رو میاری .اونوقت خواننده ها به من گیر میدند"
خانوم وفادار از اون گوشه میگه:" اوا دکتر چرا فحش میدی؟ مهرداد جون که چیزی نگفت.!!!. خوب میتونی مثل تلویزیونهای جهانی 24 ساعته تو هم اعلام کنی که مخارج بالاست و چون خواننده ها کمک مالی نکردند!!! داری تعطیلش میکنی." میگم خانوم وفادار شما تو رو خدا ساکت که آش نخورده و دهن سوخته شدیم از طرف شما. آخه یک وبلاگ در پیت با دو نفر و نصفی خواننده چیه که مخارج مالیش چی باشه!!!
آقای حمیدی که این روزها خبر خوش زیادی شنیده و میدونه خواستگار زیاد پیدا کرده میگه:" تو هم تا 2 زار تحویلت میگیرن خودت رو گم میکنی و خیال میکنی خبریه! حتما دو روز دیگه با کلی ناز و ادا باز سر و کله ات پیدا میشه و میگی بنا به درخواست دوستان...
آقای وحیدی که این روزها حال و روز خوشی از موفقیتهای رفیق قدیمیش نداره میگه" تو گ...(بوق)میخوری به دکتر بهتون میبندی. وبلاگش برای هر کی بد بود برای تو یکی که خوب بود که داری به نون و نوا میرسی. همه میدونن دکتر وقتی در یکجا رو تخته میکنه و دور جایی رو خط میکشه تا اخرش رو حرفش وایمیسه"
آقای حمیدی میگه:" گ..(بوق) تو میخوری با اون دکترت!!! هر دوتا تون سر و ته یک کرباسید. جفتتون رو باید ببندند به یک گاری.همه میدونن که دکترت هم مثل خودت سر و گووشش میجنبه. حتی خواننده هاش هم فهمیدن که به خانم وفادار نظر داره و آررره اینا!!!"
مهرداد از اونطرف یک مرتبه یقه اش رو باز میکنه و میگه:" کی؟ این یارو که بهش میگن دکتر!!!؟ گ...(بوق) خورده که به خانوم وفادار نظر داشته باشه و آررره اینا!!!
خانوم وفادار از یک طرف دیگه میگه:"مهرداد جون تو خون خودت رو کثیف نکنه این گ...(بوق) خوریها به دکتر نیامده!!!
آقای حمیدی میگه... آقای وحیدی میگه... مهرداد میگه.... خانم وفادار میگه....
مدتی نه چندان طولانی رو با اشتراک گذاشتن ذهنیات خودم سعی به بیان کژیهای دور و اطرافمون داشته ام و متقابلا کامنتهای پر مهرو محبت شما مشوق و قوت قلبی بود برای ادامه این راه. اما هر مقصدی پایانی دارد.. و امروز اخرین ایستگاه این مقصد بود.
بدون شک دوستان اینجا برایم به خاطره ها می پیوندند و حتما با خوندن مجدد این پیامها این خاطرات رو زنده نگه میدارم.
پی نوشت: خداحاظی پر سوز و گداز نگذاشتم تا شما هم کامنتهای پر سوز و گداز نگذارید که خدائیش من حساسم و ...
بازم پی نوشت : با تشکر ازپائلو کوئیلو و گابریل گارسیا مارکز! که در این مدت ضمن حسادت اما همواره با کامنت خصوصی به من دلگرمی میدادند!!
پی نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه گفته پایان شب سیه سفید است!!! همیشه اینطور نیست!
