تبليغاتX
بوق!!!

سوپرایز!!!

حکایت مکن خوابت را / که می ربایند / شب و مهتابت را (عمران صلاحی)

                         

میگم :"بنا به دلایلی کاملا شخصی میخوام برای همیشه در این خونه رو تخته کنم اما نمیدونم چه طوری و با چه زبونی این موضوع رو با دوستان خواننده بوق درمیون بگذارم؟"

مهرداد میگه:" کاری نداره خوب میگی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است یا به خاطر اینکه تکراری نباشه بگو خانوم وفادار داره استعفا میده تو هم ناراحتی دیگه سوژه نداری. یک چند روزی برات کامنت میگذارند بعد از چند وقت هم ابها از آسیاب میافته" میگم:" ای مرگ بگیری که تو هم هر چی پیش میاد هی اسم خانوم وفادار رو میاری .اونوقت خواننده ها به من گیر میدند"

خانوم وفادار از اون گوشه میگه:" اوا دکتر چرا فحش میدی؟  مهرداد جون که چیزی نگفت.!!!. خوب میتونی مثل تلویزیونهای جهانی 24 ساعته تو هم اعلام کنی که مخارج بالاست و چون خواننده ها کمک مالی نکردند!!! داری تعطیلش میکنی." میگم خانوم وفادار شما تو رو خدا ساکت که آش نخورده و دهن سوخته شدیم از طرف شما. آخه یک وبلاگ در پیت با دو نفر و نصفی خواننده چیه که مخارج مالیش چی باشه!!!

آقای حمیدی که این روزها خبر خوش زیادی شنیده و میدونه خواستگار زیاد پیدا کرده میگه:" تو هم تا 2 زار تحویلت میگیرن خودت رو گم میکنی و خیال میکنی خبریه! حتما دو روز دیگه با کلی ناز و ادا باز سر و کله ات پیدا میشه و میگی بنا به درخواست دوستان...

آقای وحیدی که این روزها حال و روز خوشی از موفقیتهای رفیق قدیمیش نداره میگه" تو گ...(بوق)میخوری به دکتر بهتون میبندی. وبلاگش برای هر کی بد بود برای تو یکی که خوب بود که داری به نون و نوا میرسی. همه میدونن دکتر وقتی در یکجا رو تخته میکنه و دور جایی رو خط میکشه تا اخرش رو حرفش وایمیسه"

آقای حمیدی میگه:" گ..(بوق) تو میخوری با اون دکترت!!! هر دوتا تون سر و ته یک کرباسید. جفتتون رو باید ببندند به یک گاری.همه میدونن که دکترت هم مثل خودت سر و گووشش میجنبه. حتی خواننده هاش هم فهمیدن که به خانم وفادار نظر داره و آررره اینا!!!"

مهرداد از اونطرف یک مرتبه یقه اش رو باز میکنه و میگه:" کی؟ این یارو که بهش میگن دکتر!!!؟ گ...(بوق) خورده که به خانوم وفادار نظر داشته باشه و آررره اینا!!!

خانوم وفادار از یک طرف دیگه میگه:"مهرداد جون تو خون خودت رو کثیف نکنه این گ...(بوق) خوریها به دکتر نیامده!!!

آقای حمیدی میگه... آقای وحیدی میگه... مهرداد میگه.... خانم وفادار میگه....

مدتی نه چندان طولانی رو با اشتراک گذاشتن ذهنیات خودم سعی به بیان کژیهای دور و اطرافمون داشته ام و متقابلا کامنتهای پر مهرو محبت شما مشوق و قوت قلبی بود برای ادامه این راه. اما هر مقصدی پایانی دارد.. و امروز اخرین ایستگاه این مقصد بود.

بدون شک دوستان اینجا برایم به خاطره ها می  پیوندند و حتما با خوندن مجدد این پیامها این خاطرات رو زنده نگه میدارم.

پی نوشت: خداحاظی پر سوز و گداز نگذاشتم تا شما هم کامنتهای پر سوز و گداز نگذارید که خدائیش من حساسم و ...

بازم پی نوشت : با تشکر ازپائلو کوئیلو  و گابریل گارسیا مارکز! که در این مدت ضمن حسادت اما همواره با کامنت خصوصی به من دلگرمی میدادند!!

پی نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه گفته پایان شب سیه سفید است!!! همیشه اینطور نیست!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 6:58 |

تایتانیک!!!

عنوان بالا هیچگونه ارتباطی با این مطلب و فیلمی با همین نام ندارد!

گاهگاهی بد نیست / گل به پرواز آید / و به پروانه رساند خود را « عمران صلاحی »

من وقتی درباره موضوعی به مشکل بر میخورم معمولا به سراغ آقایون حمیدی و وحیدی میرم. چون هر چی باشه اونها سن وسالی ازشون گذشته و چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کردن و تجربه های مفیدی دارند.. به خاطر همین وقتی که قصد کردم یک چند روزی به اتفاق خانواده به مسافرت برم و مقصدمون هم خزر شهر بود برای انتخاب یکی از جاده های هراز و فیروزکوه به این آقایون متوسل شدم. آقایون هم تا متوجه شدن من عزم سفر دارم اشک شوق تو چشماشون نشست. اونها گفتن یاد خاطراتشون توی جاده شمال افتادند. اینکه چه روزهای خوشی رو در این جاده ها داشتند شروع به تعریف خاطره هاشون کردند و هی  با هم میخندیدند!.و وقتی که من بعد از چند دقیقه دوباره تکرار کردم که" بالاخره آقایون از کدام جاده برم بهترتره!" آقای وحیدی گفت": پسرم بهترین راه اینکه از جاده فیروزکوه بری. چون تو این فصل خطر ریزش کوه  نداره هر چند راهت دورتر میشه اما  خیالت راحت تره" اقای حمیدی با شنیدن این جمله یک پوزخندی زد و گفت:" نه بابا این چه حرفیه؟ کدوم خطر؟ شماله و قشنگیش به جاده هاشه اونم پائیز جاده هراز! نه دکتر جون! از جاده هراز برو" آقای وحیدی در حالیکه دستش به لرزه افتاده بود گفت:"شما بهتره کسی رو راهنمائی نکنی!تو اگر بیل زن بودی باغچه خودت رو بیل میزدی. تو اگر  میتونستی درست تصمیم بگیری و راه بلد بودی 3 بار ازدواج نا موفق نمیکردی و3 نفر رو بدبخت نمیکردی!!!" آقای حمیدی در حالیکه دست و پاهاش شروع کرد به لرزیدن گفت:" اگر من  3 بار ازدواج کردم حداقل رسمی و قانونی و شرعی بوده. نه مثل تو که کفترهای همسایه هاتون هم از دستت در امان نیستن!"آقای وحیدی در حالیکه دست و پا و گردنش توامان میلرزید گفت:" من راضی اونا راضی گور پدر ناراضی! چیه تو عرضه اش رو نداری چرا حسودی میکنی بدبخت! بهتره از اینه که هر روز یک زن رو با بدن کبود بفرستم خونه باباش!!!تازه با 74 سال سن دنبال یک دختر برای ازدواج چهارم بگردی!" آقای حمیدی در حالیکه دست و پا و گردن و سرش میلرزید با عصبانیت گفت:"زنم بودن خرجشون رو میدادم و اختیارشون رو داشتم .مثل تو نبودم که با وعده و وعید دخترای مردم رو سر کار بزارم و  همزمان با چند نفر بپرم اگر هم الان دنبال یک دختربرای ازدواجم حقمه خرجش رو که تو نمیخوای بدی !!!" اقای وحیدی در حالیکه چهار ستون بدنش میلرزید گفت: اگر کمی آب شنگولی کمتر میخوردی خودت رو کنترل میکردی و اون بنده خداها رو هر روز زخمی و زیلی نمیکردی الانم دنبال زن جدید نبودی " اقای حمیدی گفت:" مستم میکنم تو خونه خودم میکنم نه مثل تو که اگر اون محله معروف رو جمع نکرده بودند معلوم نبود همین الانم با 76 سال سن اونجا نباشی!!!"

آقای وحیدی با شنیدن این جمله سرخ شد و با فریاد گفت: اخه مادر...(بوق) تو خودت ...(بوق)...اقای حمیدی هم در حالیکه طوری فریاد میزد که عن القریب دندوناش از دهنش بیرون بزنه گفت:اخه خوار...(بوق) از تو بهترم که ...(بوق)...

آقای وحیدی بعد از شنیدن این حرفها دیگه طاقت نیاورد و قندونی که روی میز بود پرت کرد طرف اقای حمیدی. اقای حمیدی هم بعد از یک جا خالی جانانه پایه چسب رو به طرف موضع مقابل پرت کرد.

بله همونطور که ملاحظه میکنید این افایون چک اول رو نخورده تمام جیک و پیک همدیگه رو رو کردند شما هم انتظار نداشته باشید که منم مثل شما همینطور بشینم ببینم که آخرش این راهنمائی ادمهای راه بلد به کجا بکشه به خاطر همین پریدم وسط این مجادله و با فریاد گفتم: بابا اصلا نخواستم. اصلا شمال هم نمیرم. همین میرم قرچک ورامین که یک جاده هم بیشتر نداره اونم از سه راه ورامینه!!!

 دوستان عزیز این غائله فعلا تموم شده هر چند اقایون حمیدی و وحیدی قرار گذاشتن بعد از وقت اداری همدیگر رو جلوی در شرکت ببینند تا از خجالت هم در بیان!!!

پس نوشت: منکه گفتم عنوان پست هیچ ربطی به این مطلب و فیلمی با این عنوان نداره!!

 پس نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه میگه هیچکی هیچ گ...(بوق) نمیتونه بخوره!!!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 7:0 |

پدر و مادر ما متهمیم!!!

این اثر تحلیلی ربطی به اثری با این نام از نویسنده ای گمنام ندارد!

میان این همه پاییز/ در این خزان سیاه/همین دو برگِ نگاه/ برای من کافی ست (ع. صلاحی)

اون روز باز هم خانم تاتار دختر بی ادبش- طناز- رو اورده بود شرکت. این دختر بچه 6 ساله اصلا یک ذره ادب و نزاکت نداره. از در که آمد تو به جای سلام و علیک ،رو کرد به خانم وفادار و گفت:" به به آزی جون!(اخه اسم کوچیکه خانم وفادار آزیتاست)چقدر سیبیل بهت میاد!" هر چند ما همه زیر زیرکی زدیم زیر خنده اما خانم وفادار رنگ داد و رنگ پس گرفت. دختر بی ادب بعد رو کرده به آقای حمیدی و به پیرمرد میگه:" آقای حمیدی شما روزانه چندتا ایزی لایف مصرف میکنید؟" هر چند ما زیر زیرکی زدیم زیر خنده اما پیرمرد با اون سن و سالش کم مونده بود از خجالت سکته کنه!. بعد دختره چشم سفید رو به مهرداد کرده و میگه:"شما اگه اون چهارتا شوید وسط سرتون هم که کرنری کردید بزنید راحت میشه وسط سرتون تی کشید"هر چند ما همگی زیر زیرکی زدیم زیر خنده اما مهرداد بیچاره سریع با دستاش موهای وسط سرش رو پریشون کرد ... نگران نباشید میدونم که همتون منتظرید ببینید چطوری پر دختر خانم تاتار به من میگیره پس منتظرتون نمیزارم چون طناز رو به من کرد و گفت:" ببخشید دکتر!(بعد دستش رو گذاشت جلوی دهنش که مثلا جلوی خنده اش رو بگیره)شما میدونید اگر دماغتون رو عمل کنید چند کیلو وزن کم میکنید؟!" هر چند همه زدند زیر خنده اما خدائیش دکترای واقعی تو عمل دماغ جوابم کردن و گرنه دخترک راست میگفت...

طناز دختر خانم تاتار اینها رو گفت و ازاتاق بیرون رفت تا یک حالی هم به کارکنان اتاقهای بغل دستی بده.این هم فرصتی شد تا ما یک جلسه اضطراری بگذاریم و یک تصمیم کلی بگیریم. خانم وفادار که حسابی عصبانی بود گفت:" اگر امد تو اتاق باید براش سیبیل اتشی بکشیم تا ادب بشه" آقای حمیدی در حالیکه لق لق میخورد با ناراحتی گفت:" باید در دستشوئی رو قفل کنیم تا این بچه پر رو خودش رو خیس کنه  تا ادب بشه!"مهرداد هم با بغض گفت:" باید موهاش رو بکشیم تا جیغش در بیاد و حسابی ادب بشه!" منم با اعصاب خط خطی گفتم: تقصیر اون نیست تقصیر اونکسیکه ادبش کرده. باید زیر صندلی خانم تاتار سوزن ته گرد بزاریم تا بچه تربیت کردن رو یاد بگیره!!!"...

هنوز حرفهامون تموم نشده بود که خانم تاتار با چشمان پر اشک امد تواتاق و گفت:" وای ببخشید مثل اینکه طناز آمده و شما رو اذیت کرده. تو رو خدا ببخشیدش . اون این روزها حال و روزش خوب  نیست.آخه میدونید دیروز مامورا ریختن و باباش رو که داشت مواد میکشید دستگیر کردن و بردند. از اونطرف صاحبخونه امده میگه خونمون رو خالی کنید. از یک طرف دیگه طلبکارها دیروز ابرو برامون نگذاشتن. همه اینها یک طرف چند روز قبل خواهر بزرگش رو که دختر بزرگم باشه شوهرش با کتک فرستاده خونمون. اینها حالا هیچ دیشب برادرش که پسر بزرگم باشه قرص خورده بود که خودکشی کنه...این بچه این روزها قاطی کرده تو رو خدا اگر بی تربیتی میکنه به بزرگی خودتون ببخشیددلم نمیاد تنبیه ش کنم..."

اشک تو صورت هممون جمع شده بود. خانم تاتار دستش رو بر عکس جلو دهنش گرفته بود و اروم اروم اشک میریخت. اقای حمیدی دستمالش رو دراورده بود با شدت و حدت در حالیکه فین میکرد اشک میریخت.مهرداد دستاش رو لای موهای نداشته اش برده بود و هق هق گریه میکرد. منم دستم رو گذاشته بودم روی دیوار و سرم رو هم گذاشته بودم روش!!! و با دست دیگم مشت به دیوار میزدم...ما چقدر بی انصاف بودیم که شرایط روحی این بچه معصوم رو درک نکرده بودیم.ما چقدر ساده دل بودیم که فقط به ظاهر افراد توجه میکردیم.ما چقدر بی خبر بودیم که از سوز دل همکار بغل دستیمون هم بی خبر بودیم...

همه در حالت اشک ریزان برای طناز بودیم که یک مرتبه دیدیم طناز با شیطنت پرید تو اتاق اما این بار قبل از اینکه حرفی بزنه خانوم وفادار رو کرد بهش و گفت:" الهی الهی.نازی!الهی خاله قربونت بره میخوای سیبیلام رو برات هیتلری بزارم تا تو خوشت بیاد؟" آقای حمیدی در حالیکه یک گز از جیبش در اورده بود و به دخترک تعارف میکرد گفت:" بابائی! دوست داری برات جای دوست و دشمن رو نشون بدم تا کلی بخندی؟" مهرداد هم که گریه اش رو کنترل کرده بود میگفت:" عمو جون دوست داری وسط موهام رو کنار بدم تا تو بیایی روی سرم سرسره بازی کنی؟؟؟" منم که حسابی از نقشه پلید خودم خجالت میکشیدم برای اسودگی وجدان گفتم:" میخوای تو یک سوزن ته گرد بزاری رو صندلی تا من مثلا حواسم نباشه و بشینم روش تا تو بخندی؟؟؟"

حرفهامون که تموم شد طناز مونده بود بین چند نفر ادم بزرگ که یکی میخواست موهاش رو شونه کنه.یکی میخواست بغلش کنه. یکی میخواست به هوا پرتش کنه. یکی میخواست لپش رو بکشه یکی میخواست...

پس نوشت: خوب و بد وجود نداره این نگرش  و دیدگاه ماست که رفتارمون رو در برخورد با دیگران تعیین میکنه!

پس نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه گفته دنیا رو هر طور بگیری میگذره

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 و ساعت 6:47 |

جدائی دکتر از ...!!!

این اثر هنری هیچ ربطی به فیلمی با اسمی مشابه ندارد!!!

پروانه فرود آمده روی گل قالی / دنبال چه عطری ست در این باغ خیالی؟/ چسبانده به هم بال و پرش را غمی گنگ / آنجا که گلی نیست خوشا بی پرو بالی(عمران صلاحی)

این عادت ماست تا صحبت از جنس مخالف بشه سریع حرف و حدیث درست می کنیم. هی مثال پنبه و آتیش رو پیش میاریم. هی دنبال داستان سازی میریم. درست مثل خود شما!!!بله خود شما که داری این مطلب رو میخونی. تا میگم برای خانوم وفادار گل فرستادم برام حرف درمیارید. میگم رفتم مجلس ختم پدرش میگید حتما خبریه؟! میگم موضوع سخنرانی نداشتم مجبور شدم به خاکی بزنم سریع می گید دکتر! خودتی!!! ما خودمون این کاره ایم. در حالیکه انس و جن میدونند من و خانم وفادار اصلا آبمون تو یک جوب! نمیره یعنی نه اینکه نره اما یکی در میون میره. یعنی نه اینکه زیاد با هم دوست نیستیم اما اونچنان هم با هم دشمن نیستیم.بالاخره شاید گوشت هم رو بخوریم اما استخون هم رو دور نمیریزیم!. اونم کی؟ من؟ کی؟ خانوم وفادار؟

...نمونه اش دیروز صبح زود رفتم آبدار خونه شرکت تا غذام رو تو یخچال بزارم که دیدم خانوم وفادار هم با اون کفشهای تق تقیش رسید.اونم تا دید من میخوام زودتر غذام رو تو یخچال بزارم و اول! بشم سریع پرید دستگیره یخچال رو گرفت.منم به در یخچال تکیه دادم و نذاشتم حقم رو بخوره!خانم وفادار با پر روئی گفت: دکتر چرا اینطوری میکنی؟ برو اونور میخوام غذام رو بذارم یخچال"منم درحالیکه بالای دستگیره رو با دست گرفته بودم و به در یخچال تکیه داده بوم گفتم:من زودتر رسیدم اول خودم" خانوم وفادار گفت:" اون موقع که من رسیدم تو کجا بودی؟" نوک پام رو جلوی در یخچال گذاشتم وبه سبک بچه های تهران گفتم:" اون موقع که شما به سیب زمینی میگفتی دیبدمینی!ما اینجا غذا میزاشتیم" خانوم وفادار در حالیکه لبش رو فشار میداد تا بلکه بتونه با زور در یخچال رو باز کنه گفت: اینکه شما سن پدر بزرگ من رو دارید حرفی توش نیست اما خانومها مقدمند" وقتی دیدم که داره تیکه میندازه گفتم:" البته مشروط به اینکه شما سیبیلتون رو بزنید. سجلدتونم یه نگاه بکنید!

(اصلا میدونید چیه دوستان؟ این خانوم وفادار فکر میکنه چون دماغش رو عمل کرده از دماغ فیل افتاده. یا مثلا چون قشنگ "شین" میزنه توصحبتهاش روزی چند بار باید اسم خواهر زاده هاش شمیم و شقایق رو بیاره. یا چون هر روز یک لنز میزنه هیشکی متوجه نمیشه خدا چشم هفت رنگ خلق نکرده.یا اینکه اگر با خودش گیتار اینور و اونور ببره همه فکر میکنن تو گروه جیبسی کینگه. یا اگر قلموهای نقاشیش رو بزاره تو ساک مخصوص و بندازه رو شونه اش همه فکر میکنن رامبرانده. اونم با اون کفشهای تق تقیش و به قول مهرداد لبهای تزریقیش)

در یخچال رو گرفته بودم ول نمیکردم که یکمرتبه خانوم وفادار زد زیر گریه و گفت:" حیف ازمن که دیشب باقالی پلو با ماهیچه داشتیم چون میدونستم تو دوست داری برات اورده بودم" تا این رو از زبون خانوم وفادار شنیدم عرق شرم رو پیشونیم نشست .آخه خانوم وفادار هر موقع باقالی پلو با ماهیچه درست میکنه سهم من رو هم میاره... با شرمندگی رفتم کنار و در یخچال رو باز کردم . گفتم:" درسته شما سنت کمه اما کمالاتت زیاده گذشت هم از بزرگونه "خانوم وفادار در حالیکه اشکاش رو پاک میکرد گفت: "من میتونم ببخشم اما نمیتونم فراموش کنم(گیر ندید نلسون ماندلا هم این جمله رو از خانوم وفادار یاد گرفته بود)گفتم:مخلصتم پس بی خیال. خانوم وفادار گفت"کوچیکتم بامرام.گفتم:نووووووووکرتم. خانوم وفادار گفت: کنیزتم!!!

(اصلامیدونید چیه دوستان؟ این خانوم وفادار حرف نداره!اونم با اون دماغش که خدا دادی شبیه شکیراست یا اینقدر قشنگ شین میزنه که من همیشه بهش میگم بگو"کشتمشپششپشکشششپارا"یا لنزهایی که به چشماش میزنه که با مانتوش ست بشه از بس باسلیقه است. یا بااون گیتارش که وقتی میگیره دستش با دهنش برامون اهنگ تو که چشمات خیلی قشنگه رو میزنه(پ نه پ تو شرکت که نمیشه گیتار زد) یا با هنر نقاشیش که تابلوهای قشنگی میکشه هر جند ما ندیدیم(پ نه پ دیوار2*3 رو که نمیشه تو شرکت اورد) یا اون صدای کفش تق تقیش که انگار سمفونی نهم بتهون رو میزنه یا به قول مهرداد با اون لبای تزریقیش...

چیه دنبال چی میگردید؟ تا به حال ندید که نظر کسی تو سه سوت درباره یکی عوض بشه ؟حالا که اینطور شد منم بقیه اش رو تعریف نمیکنم!!!

پس نوشت: بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم

پس نوشت بی ربط: با آرامش اعتماد پشه رو جلب کردم...بعد کشتمش.. از این دو روئی خودم متنفرم(؟)

پس نوشت توضیحی: ببخشید نتونستم جواب کامنتهای پست قبلی رو بدم. عذر داشتم عذرمم موجه بود حالم خوش نبود!

پس نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه گفته عاقبت جوینده یابنده است. چون گشتم نبود نگرد نیست!!!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 6:56 |

 سخنرانی دکتر!!!

این مطلب نوبلی ربطی به فیلم اسکاری سخنرانی پادشاه ندارد!!!

هرچه بیشتر می گریزم / به تو نزدیکتر می شوم / هر چه رو برمی گردانم / تو را بیشتر   می بینم / جزیره ای هستم / در آب های شیدایی / از همه سو / به تو محدودم.(ع.صلاحی)

مهرداد گفت:" حالا که با فرستادن اون دسته گل دسته گل به آب دادی بیا برای حفظ آبرو یک کاری بکن. گفتم:"چه کارکنم؟ اگر برادرهای خانم وفادار من رو گیر بیارن که تیکه بزرگم گوشم میشه!" مهرداد گفت:نه! مثل اینکه خانم وفادار با برادرهاش صحبت کرده و گفته دکتر تازه از خارج برگشته و رسم و رسوم اینجا رو نمیدونه و از این حرفها و یک جور راست و ریسش کرده. به خاطر همین هم دادشاش بی خیالت شدن تازه دوست دارن از نزدیک هم ببیننت!!!" گفتم :" خوب حالا میگی چه کار کنیم" مهرداد گفت:" خانم وفادار یک مجلس ختم تو شهرشون الیگودرز گرفته ما میتونیم برای تسلیت و رفع سو تفاهم با هم تو این مجلس شرکت کنیم"

از اونجا که مهرداد همیشه خیر خواه منه پیشنهادش رو قبول کردم و قرار شد با اطلاع قبلی ما هم به الیگودرز بریم. هم فاله هم تماشا!البته قرار شد از خیر گل خریدن هم بگذریم که یک وقت شر به پا نشه.. سرتون رو درد نیارم یک روز جمعه در حالی که تریپ عزا با کراوات مشکی زده بودم به سمت الیگودرز حرکت کردیم. و وقتی رسیدیم با پرس و جو مجلس ختم رو پیدا کردیم که از قضا بر سر در مسجد هم یک پلاکارد دیدم که روش نوشته بود:" مقدم جناب آقای دکتر ...(بوق) و همراهان رو گرامی میداریم!!!. منکه با دیدن اسم و عنوان الکی دکتر حسابی شوکه شده بودم به مهرداد گفتم:" مهرداد این دکتری که گفتن منظورشون منم و همراهان منظورشون توئی؟؟؟" مهرداد گفت:" خوب حتما خانم وفادار خواسته برای فامیلاش قمپز در کنه . گفته که از تهران میخواد دکتر بیاد!!!

مثل اینکه حق با مهرداد بود منم برای طبیعی جلوه دادن به روی خودم نیاوردم و پس از وارد شدن به مسجد و معرفی کردن خودم یک مرتبه دیدم یک عده دورم حلقه زدن و با سلام وصلوات من رو به اتفاق مهرداد توی ردیف اول نشوندن. مداح هم داشت با سوز و گداز تصنیف عجب رسمیه رسم زمونه رو میخوند(پ نه پ توقع داشتید اینجا هم تو که چشمات خیلی قشنگه رو بخونه؟)و از جماعت هم می خواست همراهیش کنند. منم که حسابی جو گیر شده بودم به دعوت مداح محترم شور گرفته بودم و با بستن چشم و و تکان دادن دست  و گردن و ریتم گرفتن با پا انگار تو استیج دنس پرشیا تی وی تست میدادم که یک مرتبه دیدم یک نوشته به دست مداح دادند و ایشون بعد از کلی مقدمه و موخره گفت:" حضار محترم به من اطلاع دادن هم اکنون در جمع ما استادی فرهیخته مردی از تبار کهکشان ارتباطی صاحب قلمی در عرصه عالم مجازی دانشمندی از دهکده جهانی حضرت استاد دکتر...(بوق) در بین ما هستند من میخوام که با ذکر یک صلوات از ایشون دعوت کنیم که با بیانات شیواشون ما رو مستفیض کنن.لال از دنیا نری صلوات فرس!!!

بله خواننده های عزیز منم مثل شما شوکه شدم. تا جماعت صلوات میفرستادن دیدم ردیف جلو به احترام من بلند شدند و من در حالیکه بهت زده مونده بودم این دیگه چه رسمیه و من از چی تعریف کنم  که دیدم جماعت صلوات دوم و سوم و رو پشت سر هم و در حالیکه دستشون رو هم بالا اورده بودند ختم میکردند واین یعنی تو عمل انجام شده قرار گرفتن!!!

با دست و پای لرزان به سمت منبر که نه به سمت تریبون رفتم و در حین برداشتن قدم و دست تکون دادن برای جماعت مشتاق به فکر موضوع سخنرانی بودم. چون جاش نبود که از انرژی هسته ای صحبت کنم. حدیث و نصیحت هم که بلد نبودم. خاطره  غمگین هم اگر تعریف میکردم حتما همه میخندیدن پس از چی صحبت میکردم که یادم افتاد بهترین موضوع به سبک وعاظ مجالس ختم تعریف از متوفی است. اما من که مرحوم رو نمیشناختم. گفتم خوب از بچه هاش تعریف میکنم. اما من که از بچه هاش فقط خانوم وفادار رو میشناختم. اما خوب بد فکری هم نبود. چون مشت نمونه خرواره!. پس تصمیم گرفتم که از وجنات خانم وفادار به نشانه تربیت صحیح پدرو مادر صحبت کنم پس بدون مقدمه شروع کردم به گفتن اینکه:" آی مردم من خبر دارم روح اون مرحوم الان تو بهشته! از بس بچه های خوبی تربیت کرده! نمونش همین خانم وفادار که من هر چی از ایشون بگم کمه. ایشون خیلی با کلاسند. همیشه خوش لباس میگردند. با همه مهربونند.مثل یک دسته گل میمونند.دست پختش رو نخوردید وقتی غذا میپزند انگوشتاتون رو هم میخواید باهاش بخورید.همیشه برامون تو محیط کار جوک تعریف میکنه..کلا خیلی با حاله..."

تمام چماعت با اشتیاق حرفهای من رو گوش میدادند و وسطهای حرفهام با صلوات بلند حال میدادند. منم جو گیر شده بودم و شور گرفته بودم و  دیگه ول کن نبودم و تازه داشتم میفهمیدم سخنرانی کردن چه کیفی میده.تااینکه یک تیکه کاغذ دادن دستم که وقت تمومه اما من بازم ادامه میدادم تا با اشاره مهرداد که بیا بیرون مسجد متوجه شدم حتما بازم سوتی دادم!!!در حالیکه در بین صلوات پر شور حضار سخنرانیم رو تموم کردم یک راست از در خروجی رفتم بیرون که دیدم مهرداد میگه:"بازم که گند زدی! بدو بریم سوار ماشین بشیم و فرار کنیم که اگر پسر عموی خانم وفادار گیرت بیاره تیکه بزرگت گوشته!با تعجب گفتم:" خوب مگه چه کار کردم یا چی گفتم که باید فرار کنیم" مهرداد گفت:تو هم اگه میدیدی که یک نفر داره یک ساعتدرباره کسیکه تو خیلی دوستش داری تو جمع با ولع تعریف میکنه میتونستی الان بفهمی که پسر عمو خانم وفادار الان چه حسی داره"

خواننده های عزیز شما بگید من از خانم وفادار با ولع تعریف کردم یا به سبک وعاظ اینگونه مراسم فقط ذکر خیرکردم!!!

پس نوشت فلسفی: گ..(بوق)زیادی خورده اونکه گفته مشت نمونه خرواره!!!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه هشتم آبان 1390 و ساعت 7:2 |

درباره ی علی!!!*

این اثر هنری هیچ ربطی به اثر هنری درباره ی الی نداره!

هش‌دار که با درفش نازت نکنند/ تولیدگرِ برقِ سه‌فازت نکنند/ اوضاع جهان دیمی و هرکی‌هرکی‌ست/کوتاه بیا، تا که درازت نکنند(عمران صلاحی)

من نمیدونم خانومها وقتی میرن استخر و سونا یا حموم عمومی معمولا به کجاهای همدیگه نگاه میکنند!!! اما خود من به شخصه تنها چیزی که توی استخر و سونای آقایون توجهم رو جلب میکنه تعداد و طول خط چاقو و یا متن و نقشهای خالکوبی بر اعضا و جوارح شناگران و سوناگران محترم و عزیزه. و چون خودم هیچ نقش و نگاری روی تنم ندارم هیچ وقت فکر نمیکردم که کسی هم تو اون محیط پر از بخار و عرق و قطره آب حواسش به من باشه و من رو رصد کنه!!!

موضوع از این قرار بود که من طبق معمول یک گوشه نشسته بودم که دیدم یک اقای مسنی طرفم آمد و گفت:" ببینم آقا! تو پسر سرهنگ... نیستی؟" با شنیدن اسم سرهنگ با خودم گفتم :"وای خدای من بازم شروع شد حتما الان این آقاهه هم از من پول دستی میخواد و من باید یک پست تکراری بنویسم به خاطر همین با تندی گفتم:"نه اقا جون بابای من سرهنگ نبود خودمم هم الان لختم و پول دستی ندارم که به کسی قرض بدم" مرد مسن نگذاشت حرفم تموم بشه که به حالت خاصی گفت:البته من از همون اول باید حدس میزد که تو نباید پسر سرهنگ باشی به سرهنگ نمیاد که پسر ریقو و مردنی و شلی مثل تو داشته باشه.در ضمن اقای محترم من خودم سرهنگ بازنشسته پلیسم خواستم ببینم که اگر کمکی میخوای بهت کمک کنم"من که دیدم به خاکی زدم از جناب سرهنگ عذر خواهی کردم و گفتم:اینجا که کسی دیش ماهواره نداره که بخواهید به من کمک کنید!!!ببینم اصلا شما چه کمکی میتونید به من بکنید؟"سرهنگی که تو حموم غیر از یک مایو هیچ نشان دیگه ای نداشت گفت:" تو چرا اینقدر لاغری؟ چرا شکمت زده جلو؟ چرا چشمات گود رفته؟ این تارهای خونی چیه تو سفیدی چشمات؟چرا اینقدر موقع راه رفتن قوز میکنی؟ اصلا چرا اینقدر شلی؟ دماغت رو بگیرن که جونت در میاد.اصلا چرا رنگت پریده و زردنبوئی؟ زبونت رو دربیار ببینم" سریع زبونم رو دراوردم و گفتم :"عععه" گفت:"اوه اوه اوه ببنددهنتو! چقدر دهنت بو میده و جقدر زبونت بار داره تموم دندونات هم که کرم خورده. اه حالم رو بهم زدی با اون دماغ اویزونت. ببینم بیماری واگیرداری هم داری؟ هپاتیتی؟ سلی؟ ایدزی؟..

دیگه داشتم کم کم عصبانی میشدم که پرسیدم:" ببخشید جناب سرهنگ ! اینها که گفتید درست اما  دیگه چیزی دیگه ای نمونده که بخواید اضافه اش کنید؟" سرهنگ با لحن پدرانه ای گفت:" نه پسرم نه!من ادمها رو با یک نگاه میشناسم . من میخوام با ورزش دادن به تو کمکت کنم. حیفه که تو از بین بری؟تو فقط باید همت کنی و اراده داشته باشی"

با خوشحالی گفتم:" چه خوب! هستم جناب سرهنگ. اتفاقا منم از خدامه!فقط دنبال پا میگشتم.خودمم هم از این موقعیتم خوشم نمیاد. بالاخره من حاضرم فقط شما بگید کی؟ وکجا؟"

جناب سرهنگ یک دستش رو روی شونه ام گذشت و با اون یکی دستش دست راستم رو گرفت و با فشار محکمی گفت:"به من اعتماد کن. من میتونم دوست خوبی برات باشم.قول میدم که پشیمون نمیشی.فقط بگو چی میزنی؟چقدر میکشی؟!!!من خودم ترکت میدم.این داروهای ماهواره ای هم که قاسم گلی تبلیغ میکنه فایده نداره.ورزش بهترین دواست.فوقش شاید مجبور بشیم یک چند روزی هم  با کمک خانواده ات دستت رو به تخت ببندیم.ولی در عوض بعد از چند هفته تو پاک پاک میشی!!!

دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم اما کم نیاوردم و گفتم: ببینم این دوره چقدر هزینه داره؟" جناب سرهنگ جواب داد:" من که گفتم ادمها رو با یک نگاه میشناسم.از قیافه ات معلومه که کار درست و حسابی نداری.حتما از راه خلاف و دزدی هم پول در میاری.اما پسرم من از تو هیچ پولی نمیخوام. رایگان رایگان. پاک شدن تو و کار کردنت بهترین دستمزد برای منه...

اینم عاقبت لخت بودن ما!!!چیه؟ منتظر ادامه این گفتگو هستید تا این جناب سرهنگ قیافه شناس دیگر جرائم منو همچون شرارت. کلاهبرداری.کشیدن چک بلامحل،سرپا ش...،جعل عنوان دکترا،یواشکی دست تو دماغ کردن.فروش زمینهای بدون سند.کفتر بازی.افتابه دزدی.جعل اسکناس...براتون رو کنه!!!

پس نوشت: چقدر با بهانه قیافه شناسی درباره مردم قضاوت و براشون حکم صادر کردیم بدون اینکه صحبتهاشون رو بشنویم!!!

پس نوشت بی ربط: از این سایتهای اینترنتی مجموعه پینوکیو ،گوریل انگوری و یوگی و دوستان رو گرفتم و هر شب به جای اخبار اونها رو تماشا میکنم!

پس نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه میگه شاهنامه آخرش خوشه!!!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 6:54 |

کی این دسته گل رو به آب داده؟!!!*

دل زمزمه می‌کرد، هلاکش کردند / با تیغِ برهنه چاک‌چاکش کردند / دل، دهکده‌ای بود پر از چشمه و گل / از لوث وجود عشق پاکش کردند(عمران صلاحی)

*این نوشته بند تنبونی هیچ ارتباطی با فیلمفارسی بند تنبونی با همین نام و با بازی وحدت ندارد!

بعضی ها یک ذره درک ندارند. یک سر سوزن ذوق ندارند فقط دلشون میخواد ضد حال بزنند حالا به فرض هم یکی یک کاری کرده! آدم باید به نیتش نگاه کنه نه اینکه هی بشینه بهونه بیاره!!!

اعصاب برای آدم که نمیمونه که بخواد از اول شروع کنه. اون سال مادرم از سفر مکه برگشته بود(پ نه پ توقع داشتید که از انتالیا آمده باشه)ما هم ظهر جمعه ای براش ولیمه گرفته بودیم. مهمونهامون هم از در و دهات (پ نه پ توقع داشتید از لاس و گاس بیان؟) داشتند میامدند. ما هم برای آبرومند شدن مراسم سنگ تموم گذاشته بودیم و خدا خدا میکردیم که مراسم به خیر  و خوشی بگذره بلکم ما سراغ چمدونهای مادرمون بریم.

جلوی تالار وایستاده بودم  و هنوز تموم مینی بوسها(پ نه پ توقع داشتید همه باالگانس و پرادو بیان؟)نرسیده بودند. در این بین یک مرتبه صدای موبایلم با اهنگ خوشگلا باید برقصن بلند شد(پ نه پ توقع داشتید صدای چه چه شجریان باشه؟)از اونور خط مهرداد همکارم گفت: دکتر چه نشستی که خانوم وفادار باباش مرد!(پ نه پ توقع داشتید عروسیش باشه؟). من به مهرداد گفتم:" خوب مرد حسابی من باید الان چه کار کنم؟ حتما توقع داری بیام سر مزار مرحوم تلقین بخونم؟" مهرداد با عصبانیت گفت:"پ نه پ بیا براش تو که چشمات خیلی قشنگه رو بخون!. خوب مرد حسابی همکارته بلند شو بیا حداقل یک تسلیتی چیزی بگو" به مهرداد گفتم :" تو که میدونی من الان کلی مهمون از شهرستان دارم  حالا دفعه بعد که یکی دیگشون مرد تلافی میکنم! الان که نمیتونم بیام!" مهرداد که بچه مهربونی هم هست گفت:" ببین همین حرفها رو میزنی و همین کارها رو میکنی که هیچکس قبولت نداره بعد هم میگی چرا همه با من بد هستن و دشمنمن و من که سه تا وبلاگ داشتم و...خوب مرد حسابی اگه نمیتونی بیایی حداقل یک دسته گل برای خونه شون بفرست" گفتم دسته گل؟؟" مهرداد گفت:" پ نه پ میخوای چند تا کمپوت بفرست.خوب آره دیگه دسته گل"  گفتم خوب تو مراسم مسجدشون میارم." مهرداد گفت: تو مسجد گل زیاد میارن گل تو اون وسطها گم میشه بهترین وقت همین امروزه!. به مهرداد گفتم:" آخه مرد حسابی من تو این موقعیت برم گل فروشی؟" که مهرداد گفت :" پ نه پ میخوای برو کمپ ترک اعتیاد یا حمومی محل. مرد حسابی مادرت از مکه امده الان حتما کلی گل براش میاد" پرسیدم یعنی تاج گل براش بفرستم؟ مهرداد با لحن عاقل اندر سفی گفت:" پ نه پ یک شاخه گل بذار لای کتاب تا براش بیارن!"

این مهرداد هم خیلی وقتها فکرش خوب کار میکنه.به خاطر همین من تا آخر مراسم ولیمه صبر کردم و از بین تاج گلهایی که آمده بود قشنگترینش رو انتخاب کردم و از اونجائی هم که درسته دکتر راست راستکی نیستم اما بالاخره حتما یه چیزهایی هست که دوستان بهم دکتر میگن دادم متن روی گل رو هم  دادم کندند(پ نه پ با جمله سعیکم مشکور قرستادم)و یک وانت گرفتم و ادرس رو دادم و گل رو برای عرض تسلیت فرستادم در خونه خانوم وفادار

شب دوباره اوای خوشگلا باید برقصن بلند شد. اسم مهرداد هم روی صفحه گوشیم امد. تا گفتم الو مهرداد با عصبانیت گفت: مرد حسابی عقلم خوب چیزیه تو چرا با ابروی مردم بازی میکنی؟ این چه کاری بود که تو با خانوم وفادارکردی؟

با تعجب گفتم :مهرداد تو حالت خوبه مگه من چه کار کردم فقط تو گفتی منم براش تاج گل فرستادم البته متنش رو عوض کردم" مهرداد گفت: اون تاج گل مراسم عزا بود آخه؟ با شاخه های لیلیوم و کاملیا و انتریوم و..." با تعجب گفتم" اینائی که گفتی گلهایی که من فرستادم ؟" که مهرداد گفت :"پ نه پ ترکیب تیم رئال مادریده خوب آره این دسته گلیه که تو به اب دادی فقط شانس اوردی که ادرس فرستنده نداشت و گرنه برادرهای خانوم وفادر در به در دنبال خونه تون میگردند" از روی هیجان و استرس پرسیدم :" یعنی میخوان  با مشت و لگد بزننم؟" مهرداد گفت :"پ نه پ میخوان با یک جعبه شیرینی بیان ازت تشکر کنن و احتمالا افتابه تون رو بگیرن بلکه گلها رو آب بدند!!!"

پس نوشت : خودمونیم اگه این فتنه پ نه پ نبود این ماجرا اینطور غمناک تموم نمیشد!!!

پس نوشت فلسفی: گ...(بوق)زیادی خورده کسیکه گفته حرف حق تلخه!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 6:58 |

امان از موش مردگی!!!

ایکاش بین ما/ گر خار میکشیدند/ باخارهای گل سرخ/ دیوار میکشیدند!(عمران صلاحی)

خودم هیچیم نشده بود اما موتور لیز خورده بود و پس از برخورد با جدول یک گوشه ای متلاشی شده بود.من فقط چند تا ملق خورده بودم و یک گوشه دیگه افتاده بودم.ملقهایی که فکر میکردم شاید اخرین ملقهای عمرم باشه.اما تنها چیزی که من رو ترسونده بود قبل از مرگ فقط پیرزنی بود که اون گوشه افتاده بود حکما وقتی که من داشتم ملقهای اخر رو میزدم اونم داشت جون رو میداد و قبض رو  از حضرت عزرائیل میگرفت.

آهان یادم رفت که از اول تعریف کنم. اخه من کلا از بچگی از موتور سواری خوشم نمیامد. الان هم هنوز خوب موتور سواری بلد نیستم. همش تقصیر کاظم پسر خاله ام بود که گفت که موتور رو تازه خریدم نمیخوای یک دور بزنی. منم نوجوون بودم چه کار میکردم؟ تعارف هم آمد و نیامد داره به خاطر همین موندم تو رودربایسی . موتور رو گرفتم حالا من گاز بده. موتور گاز بخور.من ویراژ بده موتور کج و کوله بشو. و چه کیفی میداد که وقتی رو فرمون حالت خوابیده گرفته بودم و باد به موهام میزد و من فکر میکردم که سوار تایتانیکم ...

آهان یادم آمد برگردم سر اول مطلب. من میخواستم خودم رو تو محل به خونه مرتضی دوستم برسونم _که البته خواهر خوبی هم داشت_ تا مرتضی ببینه من چه موتور سواری با فیگوری بلدم که نمیدونم یک پیرزن زنبیل بدست عصا زنان چه جوری مثل فنر جلوم سبز شد. خوب منم که گفته بودم موتور سواری  رو فقط در حد گاز دادن بلدم اما یادم امد در این مواقع باید موتور سواری رو در حد ترمز کردن هم بلدباشی. که از قضا دیگه دیر شده بود.چون وقتی که خودم رو کج کردم تا از یک گوشه ای رد کنم(لطفا به سبک کبری 11 بخونید)!!!موتور کج شد.اما خیلی کج شد. طوریکه اونجایی از موتور که نمیتونم اسمش رو ببرم خورد به عصای پیرزن و همین برای از دست دادن کنترل موتور کافی بود که من لیز بخورم و پیرزن نقش زمین بشه. موتور سر بخوره بره تا به جدول بخوره..

.آهان یادم امد داشتم میگفتم یک طرف خیابون من افتادم . یکطرف دیگه پیرزن بی نوا. و کمی اونورتر هم موتور متلاشی شده کاظم پسر خاله ام.وقتی کمی سرم رو بالا اوردم دیدم خدا رو شکر خودم چیزیم نشده. اما از شانس بد پیرزنه اونور ولوو شده و کنار کله اش هم رنگ قرمز گرفته بود!. با خودم گفتم پیرزن حتما خون ریزی مغزی کرده اگر بچه هاش یا همسایه ها سر برسن ببین اون داره میمیره و من هیچیم نشده کاری میکنن که من همه چیم بشه به خاطر همین از ترس و با استفاده از فرمول موش مردگی چشمام رو بستم و خودم رو به بی هوشی زدم!!!

آهان دیگه یادم هست بقیه ماجرا رو تعریف کنم که در این بین در کسری از ثانیه همه همسایه ها ریختن وسط خیابون و به سبک برنامه در شهر هر کسی یک جور تعریف میکردحسن قصاب با لحن داش مشتی میگفت:مقصر این موتوری بی صفت بود که فکر میکرد اینجا اتوبانه. زری خانوم همسایمون گفت:مقصر پیرزنه بود که یکمرتبه پرید وسط خیابون!!!آفا رضا بقال میگفت:بابا این یارو(منو میگفت) کار هر روزشه که اینجا با موتور برای ناموس مردم مزاحمت ایجاد کنه!!!یک مرتبه خواهر مرتضی هم که اتفاقا اونجا بود با تندی گفت:این بنده خدا که سرعتی نداشت.!!!

 بالای سر من و به خاطر من بحث داشت بالا میگرفت که یکمرتبه آقا بایرام سوپور سیبیل استالینی  محله در حالیکه جاروش رو روی کولش گذاشته بود گفت:بابا این حرفها رو ول کنید. خدا رو شکر پیرزنه از جاش بلند شده و چیزیش نیست الان میتونه یک دست گل کوچیک هم بزنه!!!.فقط گوجه فرنگیهاش له شده.اما اینطور که معلومه این یارو (منو میگفت)ضربه مغزی شده و مرده چون هیچ حرکتی نمیکنه!!!

.دیگه ضایع بود منم یک مرتبه از جام بلند شم چون شنیدم آقا رضا بقال گفت زنگ بزنیم 110 اورژانس بیاد. زری خانوم گفت اونکه شماره اتیش نشانیه! شما خوبه اطلاعتتون رو بیشتر کنید خواهر مرتضی گفت:یعنی یک مسلمون نیست نبض این بنده خدا رو بگیره.که یک مرتبه آقا بایرام  سیبیل استالینی گفت:چرا من میگیرم و بدون اینکه دستکشش رو دربیاره نبض من رو گرفت و گفت:نبضش نمیزنه فکر کنم مرده!!!.امدم بلند شم که یک مرتبه دوباره خواهر مرتضی گفت: ببینم یعنی یک مسلمون نیست به این بنده خدا نفس مصنوعی بده. منکه دیدم پیشنهاد خوبیه ترجیح دادم همچنان در حالت مرگ باشم که یک مرتبه دیدم اقا بایرام سیبیل استالینی گفت: چرا منکه گفتم من کمکهای اولیه بلدم.تا این رو شنیدم برق سه فاز ازم پرید! اما دیگه دیر شده بود چون تا امدم به خودم بجنبم دیدم یک چیزی مثل جارو رشتی رو لبامه حالا اونش هیچ. مصیبت موقعی بود که هر چند ثانیه یک بار از این جارو رشتی هی باد میامد هی باد میامد هی باد میامد هی باد میامد

اینم از شانس ما بود که تو اون جماعت فقط بایرام سوپور تنفس مصنوعی بلد بود!

پس نوشت فلسفی: گ...(بوق) زیادی خورده اونکه گفته کبوتر با کبوتر باز با باز...

پس پس نوشت:با تشکر از مهشید عزیز که چند تا عکس بوق جدید برام فرستاده که یکیش رو بالا سمت چپ میبینید!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه هفدهم مهر 1390 و ساعت 6:56 |

گوزنها!!!

گدای عشقم و بیهوده گردی آواره / به کوچه ای که در آن سفره بوی نان ندهد(عمران صلاحی)

پشت میزم نشسته بودم که دیدم یکی امد روبرو وایستاد و بعد از چند دقیقه وراندازم گفت:" دکتر! خودتی؟ کلی گشتم تا تونستم  پیدا کنم.تو چقدر عوض شدی" گفتم:"ببخشید شما؟"گفت:" منم جواد" گفتم:" کدام جواد؟" گفت" بابا! جواد توانا" گفتم:" کدام جواد توانا؟"گفت:" جواد توانا کسمایی" گفتم:" کدام جواد توانای کسمایی؟" گفت:"مدرسه راهنمایی بدر.کلاس سوم راهنمایی!!!آقای صدری معلمه ریاضیمون بود" گفتم:" مدرسه رو یادم میاد اقای صدری هم یادم میاد اما جوادتوانای کسمایی رو یادم نمیاد" با صدای عصبانی گفت:"خوب معلومه از لحاظ هوش و حواس هیچ فرقی نکردی و همچنان خنگ تشریف داری!" گفتم :" اقای جواد توانای کسمایی، با وفا ! شما چه خوب یادته ! اما صدات رو من بلند نشه  من تا به حال 3 تا وبلاگ جهانی داشتم...." گفت:" بابا اینا رو ولش کن آخه چطور منو یادت نمیاد؟ اهان یادت میاد السلام و علیکم و رحمه الله و برکات..." تا این جمله رو شنیدم گوینده صدا یادم امد. جواد توانای کسمایی نازنین! دوست مدرسه راهنمایی بدر . السلام وعلیکم و رحمه.... وای تا یادم امد جواد توانای کسمائی رو محکم بغل کردم و از خنده مثل توپ منفجر شدم حالا من بخندجوادتواناکسمایی بخند. من ریسه بروجواد توانای کسمایی ریسه برو. من روده بر بشو و جواد توانای کسمایی روده بر بشو .من اشک تو چشمام جمع بشو!جواد توانای کسمایی اشک تو چشماش جمع بشو!... اهان حتما میپرسید موضوع این کرکر خنده و این کدی که باعث یاداوری خاطره شده بود چی بود که من و جواد توانای کسمایی اینطور از خنده روده بر شده بودیم. البته این فقط یک راز با کد ویژه دو نفره بود اما چون شما همه از خود هستید منم برای شما تعریف میکنم  و امیدوارم شما هم برای کسی تعریف نکنید!!!

اون روزها مثل این روزها نبود و بچه مدرسه ایها برای رفع و رجوع اشکالات درسی شون به خونه همدیگه میرفتند و بعضا شبها هم همونجا میخوابیدند. اون شب تابستونی(لازم نیست مچ گیری کنید خودم اعتراف میکنم تجدید شده بودم) من رفته بودم خونه جواد توانای کسمایی- که البته خواهر خوبی هم داشت!!!- تا با هم ریاضی بخونیم اون شب من و جواد توانای کسمایی تا نزدیکهای صبح کلی حرف زدیم البته کمی هم  درس خوندیم و دم دمای صبح بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم. اما از اونطرف بدونید که آقا قدرت بابای جواد ادم خوبی بود فردی مذهبی و مومن که اجازه نمیداد بچه اش با هر کسی هم کلام بشه. اون فردی نماز خون بود و توقع داشت بچه هاش و دوستای بچه هاش هم نماز خون باشند.ما تازه چشمامون گرم شده بود که دیدیم ! از اتاق بغل صدای نماز خوندن اقا قدرت توانای کسمایی بلند شد.آقا قدرت به خاطر اینکه غیر مستقیم ما رو از خواب بیدار کنه با صدای بلند و البته فوق العاده کشیده کشیده و بطور اسلاموشن نمازش رو میخوند من و جواد هم که که از این صوت و قرائت بیدار شده بودیم چشمامون رو به هم فشار میدادیم و خودمون رو به خواب زده بودیم.بابای جواد همچنان شمارده شمارده رکعت اول رو تمام کرد و ماخوشحال شدیم از اینکه با توجه به ریتم کند نماز  یک رکعت دیگه برای خواب فرصت داریم!اما یک مرتبه دیدیم نماز خوندن آقا قدرت تند تند شد و سرعت گرفت. ما همچنان خود رو به خواب زده بودیم و من از این سرعت گرفتن خوندن نماز متعجب بودم با خودم گفتم حتما داره آفتاب طلوع میکنه اما سیاهی پشت پنجره این رو نشون نمیداد آقا قدرت شتاب نماز خوندنش بیشتر میشد تا رسید به آخر نماز و تا گفت:السلام و علیکم و رحمته الله و برکات ... که یک مرتبه دیدیم یک صدایی با قدرت و با این مضمون ز...(بوق) از اتاق بغل امد.

اینکه در اون لحظات به منی که برای کنترل خودم متکا رو تا نیمه تو دهنم کرده بودم چی گذشت بگذریم فقط این رو داشته باشید که چند دقیقه بعد صدای اقا قدرت با قدرت بلند شد که میگفت:" جواد جان! دکتر جان!!! شما نمیخواید پا شید؟" منکه دیگه خودم رو کنترل کرده بودم گفتم:" ما بیداریم اقاقدرت توانای کسمایی" اقا قدرت که دیگه به اتاق پسرش امده بود با حالت خاصی پرسید:" شما از کی بیدارید؟" منم با استفاده از فرمول بچه پر رویی گفتم:" از قبل از السلام وعلیکم و رحمت الله و برکات..."

حتما فکر کردید  من خواستم جریان یک باد رو براتون تعریف یا گوزنها رو براتون باسازی کنم. اما نه اشتباه کردید میخواستم بگم: وای به رفاقتی که فقط با یاد یک باد به خاطر بیاد!!

پس نوشت: بعضی موقعها هم عجله کار شیطون نیست!!!

پس نوشت فلسفی : گ.. (بوق)زیادی  خورده اونکه میگه چاقو دسته خودش رو نمیبره!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 6:59 |

من که گفتم اینکاره نیستم!!!

در سرزمین پاییز/ یک جنگجوی پیر/ با برگ زرد سپر ساخت/با شاخه ی شکسته گل/ شمشیر(ع. صلاحی)

خواهرم با من قهر بود. اون معتقد بود که من پاک آبروش رو تو مدرسه شون بردم و اسباب خنده دیگرون شدم. خوب منم بهش توضیح دادم که تقصیری نداشتم. همش تقصیر دوستش الهه بود که یکمرتبه جلوی من سبز شد . اون بود که از من خواست. و گرنه من بهش گفته بودم که اینکاره نیستم. اما اون باور نمیکرد. الهه معتقد بود من میتونم هر چند که من بهش گفته بودم که نمیتونم.

اون سال تازه از سربازی امده بودم. طبق معمول داشتم تو خیابون قدم میزدم که یکمرتبه یک  دخترخانم چادری موقر به من رسید و با خوشحالی گفت"سلام برادر دکتر!!! به سلامتی سربازیتون تموم شد. تو اسمونها دنبالتون میگشتم (انگار که من روحم!!!) اینجا پیداتون کردم." این خانوم همون الهه بود. همکلاسی خواهرم . بعد از سلام و احوال پرسی خواستم بهش بگم که من فعلا قصد ازدواج ندارم که دیدم خوب شد نگفتم چون الهه هم قصد ازدواج نداشت چون اونم سریع گفت:"ببین برادر دکتر! ما قراره تو نمازخونه مدرسه روی یکی از دیوارهاش یک نقاشی بزرگ درباره دعا و نیایش بکشیم. از اونجا که شنیدیم شما تو کار هنر هستید و دست به قلم دارید به همه قول دادم که شما رو پیدا میکنم تا زحمت این نقاشی رو بکشید" چهار شاخ به سرکار خواهر الهه توضیح دادم اولا نویسندگی من مثل قرار دادن یک پالون دوز در صنف خیاطاست! دوما نویسندگی من چه ربطی به نقاشی اونم روی دیوار داره؟ سوما من از نقاشی کشیدن فقط بلدم یک مثلث روی یک مربع بکشم و اسمش رو بزارم خونه البته دودکش و انتن تلویزیون هم بلدم براش بگذارم"اما الهه معتقد بود که من خیلی متواضع، سربزیر، افتاده ،شکسته نفس هستم"رو این حساب با گفتن اینکه پنجشنبه بعد ازظهر توی دبیرستان منتظرمه با یک التماس دعا! بدون اینکه منتظر جوابش باشه خداحافظی کرد و رفت!

دیگه باید چه کار میکردم پای آبرو در میون بود به خاطر همین رفتم سراغ سعید نقاش. سعید توی صافکاری نقاشی ماشین برای اوستاش سمباده میکشید. ازش پرسیدم میتونی عکس یک دست رو روی دیوار به نشونه قنوت یا دعا بکشی؟ اونم گفت نه! من فقط بلدم سمباده بکشم! گفتم جهنم بیا با هم یک کاریش میکنیم. سرتون رو درد نیارم من و سعید به مدرسه رفتیم. کلی ما رو استاد خطاب کردند. ما هم برای اینکه کم نیاریم دو تا دست به ابعاد 1*2 رو به آسمون کشیدیم انگشتهاش رو هم شماردیم که یک وقت کم و زیاد نشه و آبروی خواهرمون تو مدرسه نره! اما...

آهان یادم امد حتما میپرسید پس چرا خواهرم با من قهر کرد خوب اون بنده خدا هم تقصیری نداشت. چون بعد از اون نقاشی همه تو مدرسه بهش میخندیدن و دستش مینداختن. الهه هم باهاش قهر کرده بود . میدونید چرا؟ شما دو تا دست رو در حال قنوت در ذهنتون مجسم کنید. حالا فرض کنید این دو تا دست به جای اینکه از طرف دو تاانگشت کوچک کنار هم باشند  از طرف انگشتان شصت کنار هم قرار گرفته باشند!!!.انگار که ادم ضربدری قنوت گرفته باشه!!!

الهه بعد از اینکه کلی پول داده بود تا اون دو تا دست رو که عین یک پرنده در حال پرواز شده بود رو رنگ بزنند  به خواهرم  هم گفته بود:" مثل اینکه این برادر! داداش شما توی عمرش حتی یکبار هم دعا نکرده !!!چون اگه اینطور نبود دستها رو لنگه به لنگه نمیکشید!!!

پس نوشت: من دعا کرده بودم اما بعد از این ماجرا تازه علت اجابت نشدنش رو متوجه شدم!

پس پس نوشت: چی میشه هر کسی  کاری رو که بلد نیست به دیگران واگذار کنه!

پس نوشت فلسفی:گ...(بوق) خورده کسیکه گفته هر که بامش بیش برفش بیشتر!!!

+ نوشته شده توسط دکتر بوق در یکشنبه سوم مهر 1390 و ساعت 7:2 |


Powered By
BLOGFA.COM